يا مقلب القلوب
بهارهم نشانه ايست،نشانه هارا دريابيم!
اين رسم هرسال است.بهتر بگويم اين رسم هستي است.
تكراريست،آمدن و رفتن،خداحافظ پي سلام.
تكراريست آشنايي براي غربت،شكست در امتداد سكوت.
رسم بهار است كه فروردين بيايد، بدرقه ي اسفند تكراريست براي زمستان.انتظار بهار رسم دل زمستان شده شده اما...
عاشق كشي هم رسمي است!
زمستان شد عاشق و بهار معشوق.
زمستان شد انتظار و بهار مستانه ي تقدير.
زمستان شد شكست،بند پاره كرد ،آه كشيد...
بند ها در آرزوي وصال شكوفه شد،زمين رسيد،ولي روحش مرد ،يخ شد،زمين ساكت شد...
زمستان مرد،آه ماند،زمين را تكاند،زمين هموار شد.
زمستان رفت،روحش آمد،شكوفه بيدار شد،سبز شد ،رنگ شد،زمين سنگفرش شد!
بهار گشت و گشت،عقربه هارا ديد،آمد!
بهار آغوش باز كرد،زمستان سر موعد نبود!بهار لبخند زد،زمين هم عاشق بود!
همين ،زمستان مغلوب بازي بود.
اين رسم عشق است كه فرهاد بميرد،خسرو بماند.
اين رسم عشق است كه شيرين جانش را از فرهاد بگيرد!
سال نو مبارك!(بنفش مده!)
آرزو مي كنم همتون شيرين باشيد!
خسرو نباشيد ولي فرهاد بياموزيد!
همتون بهار باشيد ولي زمستون براي زمين نشين!
آرزو ميكنم ديگه قلنبه حرف نزنم و منو ببخشيد!
سال نو مبارك!(مهم اينه كه بنفش باشه!!؟؟)

نوشته شده توسط آروین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت
هوالكاتب
نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله ميكرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن ميريخت و فريادهاي حماسياش لرزه بر اندام حريفان ميافكند.
كُنيه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.
او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي ميكرد،«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد.
او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است...
امام علي(ع)، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا ميزد و بر بازوان او بوسه ميزد و اشك ميريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است.
روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم ميكنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد.
شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است...
سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند.
سينه اش از عطش ميسوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد... به خود خطاب كرد:
«اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مينوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»...
«اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»
تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.
*وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.*
پروردگارا بر ما ببخشاي اگر
كم انديشيديم بر عاشوراييان ،كوته گفتيم از يادشان،و افسوس نخورديم بر حالمان.
يا حق.

نوشته شده توسط آروین در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت
ماه آه و اشك، درد خون و دل، حرف اين آب روان ، همه نجواي حسين است و اباالفضل ، بنگر اي خاك غمين سوز دل مهر فلك را.
نوشته شده توسط آروین در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
اولا روزاي زمستوني تون بشدت مبارك!
تولد زمستونيا بيشتر مبارك!
در ضمن بخاطر دير كردم منو شديدا لطف كرده و بخشيده و عرض كنم كه متن رو تقديم مي كنم به همه ي بينندگان و غير بينندگان اين برنامه بويژه ساراي عزيزم!
***
خداوند روز اول آفتاب را آفريد،
روز دوم دريا را،
روز سوم صدا را،
روز چهارم رنگ ها را،
روز پنجم حيوانات را،
روز ششم انسان را،
و روز هفتم خدا انديشيد كه ديگر چه چيز را خلق نكرده است!
آنگاه تو را براي من آفريد!

نوشته شده توسط آروین در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
آقاي خليلي-رقص قلم
مامان فريبا-نوشته هاي من
ساراي گلم-بوداي طلايي
سباجان-كتابخانه ي عجيب
سميه ي نازنين-رنگ تنهايي
مائده-انجمن فيزيك وابسته به سمپاد
آقاي پارسا-بيكران تا بيكران
ساغر عزيز -نقاشي
نوشته های پیشین
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY